تبليغاتX
بی همگی

بی همگی

....

مست نوشت 7

 

زن زیبای اندوه زده یادت هست ؟ فکر می کردیم 30 سالگی عالمی دارد برای خودش . برای خودمان . می نشینیم توی خانه هایمان . توی کتابخانه خانه مان . نگاه می کنیم به ردیف کتاب های خاک خورده توی قفسه ها . نخوانده ایمشان. گذاشته بودیم برای حالا که 30 سالمان شد ! بر می داریم نگاهی می اندازیم . اول کتاب ها را می خوانیم . تاریخ هاش را می خوانیم. خود کتاب ها را می خوانیم. بعد می نشینیم . حرف می زنیم . بحث می کنیم که هری هالر را یادت هست توی گرگ بیابان؟ چه دردی می کشید بیچاره . یادمان بود و نبود ولی هولدن کالفیلد را همه مان یادمان بود . ریز به ریز . سطر به سطر . گفتیم  آخر هفته ها را تو با همسرت خواهی آمد پیش من ، مست خواهیم کرد.  خواهیم خندید . به همه چیز خواهیم خندید . هفته بعدش من مهمان شماها خواهم بود. منی که  مثل گاو چیزی از طراحی ها و نقاشی های شما نمی فهمم. به تابلو هایت نگاه خواهم کرد و نظر خواهم داد . خواهم گفت این زیاد خوب نیست!  بعد تو تابلو را از دست من خواهی گرفت و خواهی گفت : «گاو! برعکس گرفته ای.  از این ور نیست! » من سرخ نخواهم شد از خجالت و همچنان روی حرفم خواهم بود که این تابلو  زیاد خوب نیست!  خواهیم خندید. به همه چیز خواهیم خندید بی حسرت گذشته هامان . حالا تو گونه هایت خیس شده . تو  توی 30 سالگی هذیان وار نوشته ای خانه ات ابری شده است . درد دلشوره . بیماری هراس. مرض خیسی گونه. پام پام های زیاد و خواب توی 30 سالگی که هیچکداممان فکر نمی کردیم اینجور باید در التهاب بودنش بسوزیم  و نه حسرت نبودنش.  حالا تو زن زیبای اندوه زده، حتما به اندازه زن زیبای خوشبخت، زیباتر از لحظات معمولی زندگی ات شده ای.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:50  توسط میثم  | 

روزنوشت

1. آهای  جناب  پودر خاکی رنگ بدمزه،  من از رو می روم . تمامی بی حالی و خماری ظهرهای سر کارم را  از تو طلبکارم . تمام گرم های زیاد  نشده وزنم را از تو طلبکارم . تمام ساعت های 7 صبح ( حتی 5 شنبه ها فکرش را بکن!)  را وقتی تو را با چایی ( آن هم داغ فکرش را بکن!) قاطی می کردم و  بهم می زدم و خوب حل می کردم . نفسم را می گرفتم و با دو جرعه سر می کشیدم . پشت بندش انگار مزه شراب باشد تکه نان را ( آن هم تازه فکرش را بکن) می لمباندم توی دهانم ، از تو طلبکارم. سیگار را نصف کرده بودم، باور کن از نصف کمتر . قرص خوابم را مدت ها بود نمی خوردم . ریشم را که می خواستم بزنم هی توی آینه توی لپم باد می انداختم که حتما تو کاری کرده ای و من چاق شده ام و چون خودم را هر روز می بینم نمی فهمم. نفهمیده بودم . حالا فردا آخرین دو قاشق تو را می خورم که فقط 17 هزار تومان پولم را هدر نداده باشم! ولی تمام خواب های 5 شنبه صبحم را  از تو می خواهم . گرم های نداده به وزنم ارزانی خودت .

2. مترسک مزرعه ی پدربزرگ / یواشکی / به پرنده ها می گوید: / بفرمایید دانه میل کنید!

 قاسم تقوایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:43  توسط میثم  | 

بدبختی

بدبختی قیافه دارد ، شکل فرشته خانوم است وقتی گوشه چادر سیاه چرکش را به دندان می گیرد و با دستش چادر را می کشد توی صورتش بعد شانه هایش می لرزد، مادر دلداری اش می دهد و چند تا 5 هزار تومانی می کند توی چادر سیاه.  بدبختی اسمش ربابه بوده است وقتی می خواهد شوهرش که شهری بوده او را عقد کند اسمش را می گذارند فرشته. مادرش و شاید حتی پدر نداشته اش او را ربابه می گفتند و مادر زن و پدرزن مرده اش او را فرشته صدا می زدند . توی ایل و تبارشان مردی نمانده بوده  و همه مرد هایشان مرده بودند و وقتی شوهرش او را گرفته بود خوشبخت ترین آدم روی زمین بوده و اما حالا فرشته نیست ، ربابه است . صورت عینی بدبختی برای من است . بدبختی قیافه دارد . شکل ربابه خانوم است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:26  توسط میثم  |